اشاره : راستش حسین نخلی که گفت مشغول نوشتن سفرنامه است خیلی خوشحال شدم و وقتی توضیح داد وبلاگش مدتهاست فعال نیست خودم پیشنهاد کردم تو بنویس من با افتخار آن را به نام خودت در آب و آتش می گذارم .
کمی نگران طولانی بودن متن بود که به او گفتم این دیگر به شما مربوط نیست !
سفرنامه انصافاً بسیار دلنشین و جذاب است بخصوص که نویسنده بیشتر به حواشی پرداخته است تا به متون و همین باعث شده است که شما بی دغدغه طولانی بودن آن ، تا آخر سفرنامه را یکسره بخوانید و خسته نشوید .
طبیعتاً کامنتهای ذیل این سفرنامه متعلق به صاحب اصلی آن یعنی حاج کربلایی حسین نخلی است .
دعا کنید که یک بار دیگر توفیق همسفری با چنین خوبانی نصیبم شود . از شما که چیزی کم نمی شود ؛ می شود !؟
تقی دژاکام
***
تصادف شیرین داوود غیرتی با حامد احسانبخش
ماه محرمی که گذشت با کاروانی از کاشان به عتبات مشرف شدم. در سفر با داوود غیرتی که زمانی برای خودش در کاشان قلچماق بود و الان یلی شناخته میشود، آشنا شدم و مباحث اعتقادی فراوانی با هم مطرح کردیم و نهایتا دوستان خوبی شدیم.
... و اما ربطش به ماجرا و طلبیده شدن من؛ داوود غیرتی به صورت کاملا تصادفی مسیر قم - تهران را با حامد احسان بخش(مسئول برگزاری اردوی کربلا) طی میکند و از خاطراتش میگوید و نامی هم از من برده میشود و از قرار دوست مشترک داوود و حامد از آب در می آیم. حامد هم همان وقت با من تماسی ناموفق میگیرد تا جریان سفر بلاگ تا کربلاییها را بگوید. بعدا هم در چت گوگل میگوید: کربلا نمی آیی؟!
بهش جواب رد میدهم. اما از آنجایی که حیاء رزق را از بین میبرد و من به پررویی معتقد و مقید هستم به حامد میگویم اگر من را مجانی با خودتان ببرید میتوانم آنجا برنامه های فرهنگی مناسبی را برای گروه فراهم کنم که پیشنهاد من در کمال ناباوری مورد استقبال حامد قرار میگیرد.
طرح زیارتی از شعبان تا شعبان!
سال 82 به محض سقوط رژیم صدام، در فاصله زمانی کمتر از یک سال، سه بار به زیارت عتبات عالیات مشرف شدم که بسیار دلچسب بود. از شوهرخواهرم شنیدم که به استناد روایتی نقل میکرد؛ هرکسی در یک سال سه بار به زیارت امام حسین علیه السلام مشرف شود دیگر هیچ وقت فقیر نمی شود... و واقعا هم تا الان یادم نمی آید بعد از آن سفرها بی پول شده باشم. بعد از سال 82 هم همیشه یک سال سه سفره را آرزو میکردم.
بعد از صحبت با حامد گذرنامه را که چک کردم و دیدم اگر در تاریخ مقرر به عراق مشرف شوم و برگردم در محدوده همان یک سال هستم و امسال هم از شعبان تا شعبان می شود سه سفر. یکی از ویژگیهای این سفرها هم این بود که هر سه تای آنها مجانی از آب در آمدند.
حالا کجا برویم بازدید؟
بلافاصله با دوستم سید محمود مرعشی تماس گرفتم و ماجرا را براش تعریف کردم که "قراره برنامه فوق العاده برای سفر داشته باشیم، زود تند سریع لیست بده که کجاها میشه رفت." سید محمود سریع با پسر خاله اش که تازه از عراق برای زیارت به ایران آمده بود مشورتی کرد و سه نفری لیستی تقریبا کامل فراهم کردیم؛ برای نجف سه جا و برای کربلا دو جا برای بازدید هماهنگ شد.
مثلا غافلگیر کننده!
غیر از حامد و سالار که از بچه های هماهنگ کننده برنامه بودند تقریبا هیچ کس دیگری از آمدن من خبر نداشت، محمدحسن (نمک) تقریبا هر روز اصرار میکرد که "حسین پاشو بیا خوش میگذره." و من که تقریبا کارم برای رفتن درست شده بود صرفا برای اذیت کردنش نمیگفتم که می آیم تا وقتی در فرودگاه با چشمان بهت زده محمدحسن و همسرش مواجه شدم و تقریبا راضی از اینکه کارم نتیجه داد :دی
کربلا نه؛ عراق!
برای رفتن به هر دری زدم و نشد که تنهایی تا فرودگاه نروم! حتی حامد گفت قرار است با کل خانواده بروند و برای من جایی نیست! ناامید از همه جا لباسهایم را جمع و جور و عزم تنهایی رفتن کردم. داشتم از خانواده خداحافظی میکردم که زنگ موبایل به صدا در آمد! حامد بود. گفت من و مادرم تنهایی میرویم و اگر می آیی که هماهنگ کن.
من هم از خدا خواسته که رفتنم از ساعت 12 به یک و نیم بعد از نیمه شب تبدیل شده بود، سریع با تاکسی سرویس 1829 تماس گرفتم و یک تاکسی دربست تا فرودگاه امام خمینی (ره) برای ساعت یک و نیم رزرو کردم.
زمان حرکت راننده پرسید: کجا انشالله؟
گفتم: عراق!
حس کردم جا خورد و فهمیدم که مشکل کجاست.
گفتم: میریم کربلا برادر، اما وقتی میگیم کربلا، حس میکنم در حق بقیه ائمه جفا میشه، بخاطر همین من میگم عراق.
لبخندی زد و گفت: پرواز کجا میشینه؟
گفتم بغداد!
اخمهاش تو هم رفت.
گفتم: اخوی! حق داری. منم وقتی میشنوم بغداد ناخودآگاه خاطره هشت سال جنگ تحمیلی تداعی میشه. اما این بغداد دیگه اون بغداد نیست...
و این گفتگو به لبخندی ختم شد.
شکر خدا بدون هیچ دردسری مسیر قم- تهران را با حامد و خانم والده اش طی کردیم که البته هرچه از مهربانیهای مادر حامد در سفر تعریف کنم، کم گفتم :)
فروگاه امام خمینی "ره" و جمعیتی متفاوت!
در بدو ورود به سالن احساس غربت عجیبی بهم دست داد چون تقریبا هیچ کدام از کسانی که منتظر ایستاده بودند را نمیشناختم. اما کم کم در جمع کسانی قرار گرفتم که بواسطه دوستی های قدیمی می شناختمشان. سید احمد موسوی، محمد دهقانی و... دوستانی که در سفر جنوب امسال شناخت پیدا کرده بودم مثل نمک و خانمش، حاج محمد، سالار، سید سعید و تعدادی از خانمها و همچنین دوستان گودری که فقط عکسی از آنها را در ذهن داشتم مثل آقای دژاکام و هابیل! و البته کم کم با دوستان جدیدی هم آشنا شدم که تک تک آنها همسفرهای خیلی خوبی بودند.
در بدو آشنایی با جناب دژاکام هم فهمیدم که احتمالا با ایشان همرزم دوران جنگ بوده ایم! بخاطر اینکه ایشان من را بسیار آشنای ذهنشان یافته بودند و یادشان نمی آمد که کجا همدیگر را دیدیم! که خود این قصه مفصل دارد.
در سالن که قدم میزدیم، به دوستم سید احمد گفتم: هر کسی که رد شد، ریش داشت و چادر پوشیده بود مطمئن باش که متعلق به گروه ماست و قصد عزیمت به عراق رو داره... از بس که وضع حجاب و تیپ ها متفاوت بود!
خانی زاده، توانا، الفت؛ سه مدیر متفاوت برای سه کاروان
گروه 108 نفره ما به سه کاروان تقسیم شده و برای هر کاروان یک مدیر مشخص شده بود. گروه اول، گروه آقای خانی زاده، گروه دوم آقای توانا و مدیریت گروه سوم که من نیز در همین گروه بودم به عهده آقای الفت مهربان و دوست داشتنی بود. البته بقیه مدیران هم همین صفات را داشتند، اما الفت چیز دیگری بود. (می تونید از همه بپرسید. فقط من نمی گم. ;)
پریدن با دلی آرام...
اولین بار بود که هوایی به عتبات مشرف می شدم. با اینکه خبرهای سقوط هواپیما در کشور ما بسیار عادی شده، اما دلم آرام بود که اگر هم اتفاقی بیفتد، شهید محسوب می شوم انشالله و بالاخره در راه سفر اباعبدالله جان دادم.
از اقبال خوب، صندلی من کنار دست محمد حسن، دوست خوبم بود. تا کمی گرم صحبت شدیم صبحانه آوردند، صبحانه که تمام شد، کمی وقت گذشت و صدای کمک خلبان شنیده شد که مسافران به گوش باشید که اینجا فرودگاه بغداد است و آماده فرود باشید.
فرودگاه بین المللی(!) بغداد
به سالن ورودی بغداد وارد شدیم، چشمتان روز بد نبیند. سالنی با حداقل امکانات برای بیشتر از صد نفر مسافر! اوضاع خوبی نبود و البته دوست ندارم سفر به آن خوبی را با بعضی از تلخی های کوچک بد کنم. اما جناب بغداد(!) باید به فکر فرودگاه بین الملی اش باشد. حداقل یک دستشویی مرتب!
برای زدن ورودی مقداری معطل میشویم و من خودم را با حرف زدن و شوخی کردن با بچه ها سرگرم میکنم تا حدی که گرسنه ام میشود... چیزی برای خوردن نیست. یادم می آید که خانم محمدحسن غذای داخل هواپیما را نخورد. سریعا بسته غذا را گرفتم و به سبک عربی(!) مشغول تمام کردن همه بخشهای خوردنی اش شدم.
در حال عبور از گیت بودیم که دیدم محمدحسن به سختی دارد به سرباز عراقی می فهماند که سربازها در لباس عراقی خیلی خوشایندتر از سربازان در لباس امریکایی در عراق هستند. در عرض چند ثانیه براش ترجمه کردم و رد شدم.
با مامور عراقی هم عربی صحبت کردم و وقتی متوجه شد عربی میدانم فیلش یاد هندوستان کرد و گفت که فارسی بلد نبودن هم دردسری شده! سریع دفترچه اش را در آورد و کلماتی را که باید مکررا استفاده کند را یادداشت کرد؛ دست چپ، دست راست، دوباره، صورت، بیا جلو، برو ... و تمام.
از گیت که عبور کردیم گفتم تمام شد! اما نگو تازه اول معطلی ها بود. حدود سه ساعت انتظار برای اتوبوس هایی که باید ما را تا حرم شریف کاظمین منتقل میکردند. فرصت خوبی بود برای آشنایی بیشتر با جمع حاضر. اما زمان نمیگذشت! و انتظار سخترین لحظات.
همزمان با ما تیمی حدود 20 نفره از امریکائیهای که قرار بود در فرودگاه بغداد مستقر شوند هم وارد سالن شده بودند و از بخت بدشان آنها هم به همان مقدار معطل بودند! جلو رفتم و با یکیشان حال و احوال کردم. بهش گفتم: شما هم مثل ما اتوبوستون نیومده؟
جواب داد: نه برادر!!! ما منتظر یکی هستیم که مارو تحویل بگیره که تا الان سرکارمون گذاشته وهنوز نیومده! البته همراه با چاشنی غرولند آمریکایی.
فرودگاه هم که همیشه و هرجا سرگردنه است! رفتم برای خط عراقی که داشتم شارژ بگیرم. میخواست شارژ ده هزار دیناری رو به دو برابر قیمت غالب کند که زیر بار نرفتم.
بالاخره انتظار سر رسید و اتوبوس ها برای جابه جایی زائرین به سمت حرم از راه رسیدند.
کاظمین و غریبی ما
غربت ما در کاظمین غربتی واقعیست، به این خاطر که زائران ایرانی تنها فرصتی چند ساعته برای زیارت امامین شریفین را دارند و شاید نشود با این چند ساعت و مخصوصا بعد از خستگی سفر چیزی درست و حسابی گرفت. اما اینبار متفاوت بود و خبر دادند که در برگشت، شبی را در کاظمین خواهیم ماند. یاد سفرهای مکه ام افتادم که هر دوبارش هم مدینه قبل بودم و هم مدینه بعد.
من در اتوبوس سوم غریب بودم و تنها! تقریبا هیچ کس را نمیشناختم. اما از آنجا که در عراق هیچ گاه احساس غربت نکرده ام، اندوهی نبود. منتظر بودم تا گنبدین شریفین امام جواد و امام هادی علیهم السلام را ببینم و سلامی به نیابت از تمام ملتمسین دعا به ایشان بدهم. گنبدین را دیدم، سلامم را دادم و بعد مسیر پارک اتوبوس ها جایی قرار گرفت که دیگر از دیدن گنبدها خبری نبود.
پس از عبور از کوچه ها به حرم رسیدیم. وضویی تازه کردم و بدون مقدمه وارد حرم شدم تا موعد بازگشت نشده زیارتی کامل انجام بدهم.
تمام حرم برایم خاطره است، خاطره ای از سفر قبلی محرم الحرام. ایستادم رو به روی ضریح و با صدای بلند خواندم: اذن دخول حرم تو....یا ابالفضله... خواندن این شعر همانا و ماندن در حرم و رفتن به آنطرف ضریح و قرق شدن حرم برای ما چند نفر و مراسم بستن ابواب ضریح همانا.
حواسم کاملا پرت خاطراتم شد! انگار نه انگار در حرمم، به خودم که آمدم خیلی از وقت گذشته بود اما از زیارت و نماز نگذشتم.
نیت میکنم؛ از آدم ابوالبشر تا آخرالبشر
یاد گرفته ام، برای تمام زیارتها ونمازهایم در هر کجا که هستم نیت کنم؛ نماز میخوانم، نماز زیارت به نیابت از تمام کسانی که به سلامی و کمتر از سلامی به گردن من حق دارند از حضرت آدم ابوالبشر تا آخرین کسی که قرار است در روی این کره خاکی متولد شود و از دنیا برود... و مطمئن هستم که برای هر کدام جداگانه به اندازه نمازی ثواب نصیبشان میشود. زیارت را هم به همین سبک میخوانم.
این اطمینان را از روایتی که از مولایم امام صادق علیه السلام نقل شده به دست آوردم و خیالم تخت است، از آن تختهای خوبش! پس از این به بعد شما هم با تمام زیارتهایم شریک هستید :) بله، خود شما :)
زیارت امامین کاظمین را خواندم و برای اینکه دیر نکرده باشم سریع خودم را به جمع رساندم و تا جمع، جمع بشوند از فرصت استفاده و سیم کارت عراقی را شارژ کردم و بلافاصله با دوستانم در نجف تماس گرفتم و اعلام حضور کردم. عادت همیشگیام است.
نجف، شهر پدرم
ناهار را به صورت سفری در اتوبوس در حال حرکت به سمت نجف اشرف خوردیم و بلافاصله در خواب عمیقی فرو رفتم . چشمم را که با تماس تلفنی همسرم از ایران باز کردم از دروازه شهر نجف عبور کرده بودیم و دقایقی صبر نیاز بود تا گنبد شریف امیر را ببینم.
این که میگویم شهر پدرم، نه اینکه چون پدرم اینجا زندگی کرده، نه! به این خاطر که من از خاکم و پدرم ابوتراب!
آدمی هم در آغوش پدر، خواه نا خواه آرام میگیرد. حتی اگر پسر بدی باشد. از دوجا به سختی دل میکنم و معتقدم که آرامترین اماکن دنیا همین دوجاست. یکی قم است و یکی هم همین نجف.
هر قدمی که بر میدارم خاطره ای زنده میشود
الحق که نجف شهر اسرار است. آرامش عجیب این شهر ستودنی و باور نکردنیست. اطیب الارواح که متعلق به حضرت امیر است و ارواح طیبه دیگری که در این شهر مدفون است، قدم زدن در جای جای این شهر عالم پرور را لذت بخش میکند. هر قدمی که بر میدارم خاطره ای زنده میشود.
- انفجار مهیبی که منجر به شهادت آیة الله سید محمد باقر حکیم شد وزیارت از پشت درهای بسته حرم!
-دیدار با آیة الله العظمی سید علی سیستانی
-غسل و کفن پیرزن ایرانی که در نجف فوت شد و بخاطر دانستن عربی و فارسی همزمان مامور به انجام کارهایش شدم.
- خادم شدن در حرم حضرت امیر به مدت سه روز
- رزق و روزیهای عجیب
- دیدار با بهترین دوستانم
- قایق سواری در شط کوفه
- دیدار با موسسات و مراکز فراوان
خاطره شان تمام ذهنم را مشغول کرده بود. وقتی توانستم از خاطرات کمی جدا شوم خود را مقابل گنبد طلایی امیر یافتم. تعلل نکردم، حق فرزندی را برای مادرم به جا آوردم، اولین تماس را با مادرم برقرار کردم و به او گفتم که از جانبش حامل سلامی گرم هستم.
سر به زیر انداختم و وارد حرم شدم.
السلام علیک یا فاطمه المعصومه! عجب حس غریبیست، یک بار نشده که به نجف بیایم و اولین سلام را به اسم امیر بدهم. سلام هر روزه بر حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها اینجا هم با من گره خورده و نا خودآگاه سلامم چیز دیگریست، شاید هم حاوی پیامیست که حسین بفهم! و من هنوز که هنوزه در نفهمی به سر میبرم.
وهل یرحم الضال الی الهادی؟
دخیلک یا اباالحسن!
اساس رفتن من با بچه های وبلاگ نویس هماهنگ کردن برنامه های فوق العاده این سفر بود. قبل از رفتن لیستی از جاهایی که میشد بچه ها را برد و برنامه فوق العاده داشت را آماده کردم اما بخاطر کمی وقت تنها دیدار از حرم حضرت امیر، امام حسین و حضرت عباس علیهم السلام در برنامه قرار گرفت.
بلافاصله بعد از ورود به نجف با آقای غریفی از دوستان مستقر در حرم تماس گرفتم تا هماهنگی های لازم برای فردای استقرار انجام بدهم. خیلی قرار راضی کننده ای نبود. بخاطر اینکه حس کردم دوستم خیلی آمادگی لازم را برای انجام این کار ندارد که البته بعدها فهمیدم به خاطر دست گلی که یکی از مسئولین فرهنگی ایرانی به آب داده، مسئولین حرم خیلی تمایلی به این دیدار نشان ندادند.
قرار ما انتهای خیابانی معروف به "شارع الرسول" بود. خیابانی که در این شش سفری که مشرف شدم خاطره های فراوانی ازش دارم. خیلی از خاطرات ریز و درشت که در حال قدم زدن به سمت حرم به بهشان فکر میکردم. دلم گرفته بود از اینکه شاید نتونم آنطور که شاید و باید به این جمع خدمت کنم. در همین افکار سیر میکردم که خودم را رو به روی باب القبله پیدا کردم. همان بیرون حرم رو به روی ضریح امیر نشستم و گفتم: "دخیلک یا ابالحسن" من رو شرمنده نکن. صاحبخونه ای و میدونی من برای چی اومدم.
دلم شکسته بود که داشتم اینطور التماس میکردم.
برگشتم هتل پیش بچه ها و به حامد نگفتم ماجرا از چه قرار است. قرار شد فردا صبح تمامی زائرین سه کاروان برای بازدید برویم. در بدو ورود با کمال تعجب دیدم که هیئتی با بی سیم و تشکیلات و ورودی خاص به استقبال آمدند!
وارد شدیم؛ بدون تحویل دادن موبایلها حتی. فقط متذکر شدند که موبایلها روی حالت بیصدا باشد که بقیه زوار حساس نشوند.
دیدار به خوبی هر چه تمام تر انجام شد و نهایتا برنامه با پذیرایی همه افراد که بیشتر از 100 نفر بودیم، در مهمانسرای حرم انجام شد که در حالت عادی، تقریبا امری غیرممکن بود.
ترجمههای آنلاین ابوعلی!
تا قبل از رفتن به حرم حضرت امیر و دیدار خاص از قسمت های مختلف حرم کسی نمیدانست که شاید من برای ماموریتی به این سفر آمده باشم. اما بعد از دیدار و ترجمه های آنلاین(!) که نمیدانم چقدر مفید واقع شد، دوستان مرا مورد لطف اساسی خودشان قرار دادند که قطعا شایسته آن نبودم.
حتی راننده ها و ماموران امنیتی که همراه ما بودند هم از اینکه در جمع 100 نفره بالاخره یکی پیدا شده که میتوانند مسائل فی ما بین را حل کنند خوشحال بودند و من خوشحال تر از آنها که توانسته بودم به مقدار کمی هم که شده خدمتی به زوار عتبات عالیات کرده باشم. تکرار زیاد کنیه من که در عربها امریست طبیعی، باعث شد بعضی از دوستان و مخصوصا آقای الفت - مدیر کاروان - مرا "ابو علی" صدا کنند. گرچه من الان صاحب دختری نازنین هستم به اسم "فاطمه" اما لا جرم کنیه ابوعلی منتخب عربهاست. از کودکی با این کنیه انس گرفته ام. حتی اگر هیچ وقت - خدا نکند - صاحب اولاد پسر نشوم و اسمش علی نباشد.
و دعایی مهمان میشوم
شام را در کنار جناب دژاکام مشغول خوردن بودیم و صحبت میکردیم. میان صحبتها گریزی به سفر حج خودش در سال 85 زد و حضورش در بعثه که ناگهان فریاد شعف من بلند شد که آقای دژاکام(!) من هم همان سال بعثه بودم و تازه یادمان آمد که آن جبهه و جنگی که ما باهم در آن میجنگیدیم، جبهه فرهنگی بوده.
هنوز خوشحالی این واقعه تمام نشده بود که حجة الاسلام صدیقی امام جمعه موقت تهران را در سالن غذاخوری دیدم. بعد از صرف شام و سخنرانی ایشان، در لابی هتل دوان دوان به ایشان رسیدم که حاج آقا! من مدینه دوم حج سال 84 را مدیون شما و ذکری که به من یاد دادید هستم. و خاطره ام با ایشان را در مدینه منوره برایشان بازگو کردم. آقای صدیقی ابراز خوشحالی کردند که دوباره در مکانی مقدس با هم همسفر هستیم و دعایی مرا مهمان کردند و من خوشحال از ایشان جدا شدم.
رحم الله من یقرء الفاتحه
مدفن کمیل ابن زیاد را زیارت میکنیم. حرمی زیبا و با وقاری دارد. شایسته اش هم هست. زیارت مختصری داریم و در راه بیرون آمدن به دوستان متذکر میشوم که اینجا مدفن دائی من هم هست، همین پائین مقبره کمیل بن زیاد. برایش فاتحه ای بخوانید و دوستان زحمت میکشند و دائی من را به فاتحه ای میهمان میکنند .
نمازی با هزار برابر ثواب بیشتر!
سهله و ما ادراک ما السهله... درک شب چهارشنبه ای در مسجد سهله واقعا لذت بخش بود. تمام اعمال مسجد را هر چند هوایش بسیار گرم و شرجی بود با لذت انجام میدادم. کافی بود ذره ای احتمال بدهی که دیگر اینجا نخواهی آمد. قطعا با لذت هر چه تمام تر ادامه خواهی داد.
هر گوشه ای از مسجد اعمالی داشت، تک تک اعمال را انجام دادم و رسیدم به مقام حضرت صاحب الزمان روحی فداه، آنقدر هوای آنجا مطبوع بود که نمازی دو رکعتی خواندم.
از آنجا که شوخی طبعی من هیچ وقت از من جدا نیست، به شوخی به دوستانی که همراه من بودند و همه بار اولشان بود که به زیارت عتبات آمده بودند گفتم میدانستید نمازی که در مقام حضرت خواندیم هزار برابر ثوابش بیشتر بود؟ از من منبع حرفم را خواستند که ارجاعشان دادم به کولرهای گازی که در مقام نصب بود و هوا را بسیار مطبوع کرده بود. جالب این بود که هنوز بعضی از دوستان باور نمیکردند و جریان هزار برابر ثواب را جویا بودند.
دلم نیامد، به بیرون از مقام و داخل حیاط مسجد رفتم و دوستان دیگر را به این نماز هزار برابری فراخواندم! بیچاره دوستانی که از پی من در پی ثواب هزار برابر می آمدند! بردمشان و آنجا به قدری هوای مطبوع به دلشان نشست که همگی نماز مخصوص حضرت صاحب الزمان (عج) را همانجا اقامه کردیم. بعد از اتمام نماز همگی متعرف به ثواب هزاربرابری نماز در مقام بودند. با گرمای اذیت کننده و شرجی که هوای عراق داشت، الحق و الانصاف هم ثوابی دارد که نگو و نپرس. همین الان هم از ایشان سوال کنید حتما به همین جواب خواهید رسید.
کوفه و پا گذاشتن روی بال فرشتهها
نیم روزی کامل را مهمان مسجد کوفه بودیم. در مفاتیح شیخ عباس قمی نوشته است که روزی 60 هزار فرشته به مسجد کوفه نزول میکنند و دیگر به آسمان بر نمیگردند و تا آخر عمر زمین به ذکر در این مسجد مشغولند.
کمترین زمان خلق این مکان را که حساب کردم نمیشد که من بر روی بال فرشتگان نباشم. احساس عجیبیست!
احساس عجیبتر از تر از آن، قدرتیست که این مسجد در من به وجود می آورد. احساس قدرت تمام و کمال. و این قطعا ریشه در دانسته ها مبنی بر استقرار، مرکز حکومت مهدی صاحب زمان (عج) در این مکان مقدس دارد. همه چیز اینجا کامل است. حتی نماز شکسته مسافر.
حتی مختار که شهادتش اینجاست و قبرش نیز و در کنار منبر مولایش شهید شدن احساس کمالی را به او داده بود.
طعم اخوت و دوستی در کوفه
قبل از ورود به مسجد به دو دوست قدیمی که از همین سفرها با ایشان آشنا شدم، سری میزنم. قسمت امانات مسجد کوفه مکانی هست که همیشه آنجا پیدایشان میکردم. از دور که من را دیدند شعف در صورتشان پیدا بود، بعد سلام و احوال پرسی از من قول گرفتند که بعد از زیارت حتما نزدشان برگردم. من هم که با وفا(!) بعد از زیارت رفتم داخل کیوسک امانات نشستم و کمی سر به سر هر کسانی می گذاشتم که از کاروان ما که برای گرفتن موبایل و دوربین می آمدند. البته نا گفته نماند از چند نفری هم با نوشیدنی خنک و از بعضی ها هم با آب خنک موجود در داخل کیوسک و هوای کولر خنک پذیرایی کردیم.
داشتن دوست و آشنا در هر نقطه از کره ی خاکی برایم لذت بخش است. بعد از خداحافظی و گرفتن قول از من که سفر بعدی حتما با خانواده باشم تا به منزل دوستانم در کوفه بروم به جمع کاروان پیوستم تا راهی هتل بشویم.
شهر وادی السلام و نیمی از عرفان ما در گروی یک شخص
قرار عصر آن روز نجف قراریست وبلاگی! طبقه دوم هتل و حضور گلچینی از فعالان مجازی که قرار است بیشتر باهم آشنا بشوند. مرحله آشنایی که میگذرد و همه معرفی میشود، به خودم نگاه میکنم و قدمت وبلاگ نویسی ام(!) و میبینم که از هم پیرترم. گرچه سن وبلاگنویسی آنقدر مهم نبود که کیفیت کار بقیه مهم بود. جلسه با جنجال و بحثی بی فایده ادامه پیدا کرد.
قول داده بودم که این جمع را من به وادی السلام ببرم. بخاطر اینکه بقیه کاروان به صورت دست جمعی به زیارت رفته بودند و زیارت ما بخاطر این جلسه به تاخیر افتاده بود. بعد از یک ربع پیاده روی در کنار ورودی شهر وادی السلام بودیم. به دلیل نزدیکی به تاریکی هوا مجبور بودیم زیارتها را مختصر کنیم.
بلافاصله به زیارت قبر حضرت هود و صالح مشرف میشویم، همه درخواست زیارت قبر آقا سید علی قاضی را دارند، شتابان به سمت قبر ایشان میرویم و فاتحه ای برای ایشان و در حقیقت برای خودمان میخوانیم. باشد که به احترام مقام ایشان خداوند ما را بیامرزد.
هابیل به ناگاه جمله ای گفت به این مضمون که: "نصف عرفان ممکلت ما در همین قبر خوابیده است". این جمله مرا به فکر عمیقی فروبرد. وتا خود حرم بهش فکر میکردم.
نان و سرشیر در شارع الرسول
توفیقی بود که هر شب را در حرم حضرت امیر صبح میکردیم، صبحی لذت بخش از این صبحها در زندگی ام نداشته ام. قصد میکنم یکی از بچه ها را سوپرایز کنم. بر حسب اتفاق حاج محمد را میبینم که قدم زنان به طرف بیرون از حرم راهی هست. خودم را بهش رساندم و جریان را گفتم و حاج محمد از همه جا بی خبر همراهم شد. بردمش کنار بساطی که از قدیم الایام در عراق رسم بوده؛ صبحانه ای متشکل از نان تازه و سرشیر و چای شیرین که باید روی پتویی در کف خیابان بشینی و میل کنی.
این صبحانه آنقدر برای حاج محمد جذاب بود که گفت فردا هر کسی بیاید این صبحانه، مهمان من است. گفتم حاجی یکهو میروم 50 نفر را میآروم! اما مرامش بیش از این حرفها بود و با صلابت جواب داد که هر چند نفر باشند مشکلی نیست. اما دست بر قضا فردای آن روز فقط و فقط سید سعید به جمع ما اضافه شد و صبحانه آنروز برای سید سعید هم خاطره بیاد ماندنی شد:)
پورسانت!
به سبب آشنایانی که در نجف داشتم یک مغازه پارچه فروشی و یک مغازه انگشتر فروشی را به بچه ها معرفی کردم و باهم برای خرید به این دو مغازه سر زدیم. جناب دژاکام هم اساسی به ما گیر داده بود که بگو چقدر پورسانت از اینها میگیری و اینبار نگیر و بذار روی تخفیف خریدهای ما...
ما که روحمان هم از این چیزها خبر دار نبود اما وقتی که از پارچه فروشی - به سفارش همسر گرامی- طلب دوتا کفن درجه یک برای خودم و همسرم کردم، صاحب مغازه با کمال میل برای ما تهیه کرد و همان شد پورسانت ما!
البته پورسانت به اینجا ختم نشد هنگامی که بواسطه به انگشتر فروشی معرفی شدیم و در بدو ورود به مغازه، انگشتر دری بسیار زیبا جهت همسر گرامی هدیه شد و این هم شد پورسانت دیگر ما!
کربلا منتظر ماست بیا تا برویم
گرچه هیچ وقت با رضایت از نجف نرفته ام اما این بار هم به زور قافله باید به سوی کربلا بشتابیم که به قول شاعر کربلا منتظر ماست بیا تا برویم. با نارضایتی قلبی از نجف دور میشوم، در راه به دوستان اهل نجفم زنگ میزنم و خداحافظی گرمی با ایشان میکنم. به هرحال مهمان نوازی خوبی کرده بودند.
قرار است قبل از رسیدن به کربلا مقدمه ای داشته باشیم. طفلان مسلم و روضه سوزناک همیشگی این طفلان.
بر سفره ی عزایشان توسط مداح خوش صدا میهمان میشویم. و هر کجا نامی از مسلم و اطفالش می آید، خاطره تلخ بی وفایی مردم کوفه تداعی میشود که اصلا به مذاق خوش نمی آید.
نمازمان را هم میهمان دوطفلان هستیم و بعد به سوی کربلا عازم میشویم. گرچه آوازه خرمای آن منطقه و خریدن مقداری از آن توسط زائرین، برای دقایقی ما را از حرکت باز میدارد.
السلام علیک یا اباعبدالله و حالی وصف نشدنی
نمیدانم کجای رزق من این را نوشته بودند که بشوم میهمان اتوبوس اقای خانی زاده و کاروانش و برایشان با رویی سیاه از اربابم، زیارت عاشورا بخوانم، و تا برسم به سلامهای زیارت عاشورا،مصادف شود با رخ نمایی گنبد طلایی ارباب. نمیدانم!
شاید لایق بهشت شدم از آنجایی که عده ای را به گریه انداختم. شایدم خیالی بود گذرا. اما دلخوشم به همین خیال:)
بعد از اینکه وارد پارکینک اتوبوس ها شدیم، با مینی بوس هایی کوچک خودمان و با وانت هایی کوچیکتر ساکهایمان به سمت هتل محل اقامتمان - هتل قصر الجواد - منتقل شدیم اما دیر به سر سفره رسیدیم. عده ای که قبل از ما رسیده بودن، گریه کنان به سمت بارگاه ملکوتی قمر عشیره زانو زده بودند و در حال عرض ادب به حضرتش بودند. حالی وصف نشدنی.
هروله ای سوزناک در بین الحرمین
راست میگوید شاعر. من هم صفا و مروه را دیده ام، هروله کرده ام. اما راه رفتن بین حرم عباس و حسین علیهم السلام خود هروله ایست سوزناک. یعنی فی الواقع، چیز دیگریست.
آخرین شب جمعه شعبان به بین الحرمین رسیده ایم و وقت نماز مغرب و عشاء. حتی برای نفس کشیدن هم مجالی نیست. چه برسد به نشستن و پیدا کردن جا برای خواندن نماز. به هتل برمیگردم تا استراحتی کنم و تجدید قوایی برای سپری کردن شب جمعه تا صبح را در حرم . به هرحال فضیلتی است که از دست دادنش خسرانی عظیم.
جسام، هدفی که ایرانیها سایه اش را با تیر میزنند
در تمام مرزهای زمینی و هوایی اسمش ثبت است. به گفته ی خودش حداقل 5-6 ساعتی برای هر بار ورودش به ایران معطلش میکنند. برای چه؟ بخاطر اینکه زیر آب سازمان عتبات عالیات را زده. بگذریم، مجالی برای دامن زدن به اختلافات نیست، ما برای وصل کردن آمدیم.
تا قبل از دیدار از حرم حضرت امیر، برای کربلا و بازدید از حرمین شریفین کمترین امیدی نداشتم، بخاطر اینکه آقایان سازمان عتبات عالیات نیز در همان ایران و قبل از مشرف شدن، آب پاکی را روی دستم ریخته بودند و گفتند که حرمین حضرت سیدالشهدا و حضرت عباس علیهم السلام کلا با ایرانیها همکاری ندارند. اما این "دخیلک یا اباالحسن" کار خودش را کرده بود. میزبانی به بهترین نحو قرار بوده بنده نوازی کند.
جسام، دوستم در حرم حضرت عباس حسابی تحویل گرفت و دیدارهای جذابی از حرم داشتیم، حتی مهمانسرای حرم حضرت عباس علیه السلام که آن روز از شلوغترین روزهاش بود، ختم برنامه های ما شد. بدون استثناء همه دوستان همراه از همراهی جسام در طول بازدید خوششان آمده بود. با مرام بود و خوش اخلاق.
مهندسین و مهندسات ایرانی!
همان جسام پلی شد برای برنامه دیدار از حرم امام حسین علیه السلام و اینبار هم لطف حضرات شامل حال ما شد و بعد از دیدار از بخشهای مختلف باز مهمانسرا ختم برنامه ها بود.
نمیدانم جسام چطور به این اخوی ما در حرم امام حسین علیه السلام اطلاعات داده بود که وقتی نزد او رفتم و گفتم که از طرف جسام امدم، خیلی خوب تحویل گرفت و گفت همان 25 نفر مهندسین خانم و آقایی که از ایران تشریف اوردند و برنامه ی بازدید و مهمانسرا را برایشان هماهنگ کردند؟
من با چشمانی گرد شده و البته مشعوف، تاییدش کردم. آخر جسام گفته بود متاسفانه گفتند نمیتوانند برنامه مهمانسرا را برای صرف غذا هماهنگ کنند. اما ما بدون چک و چانه مهمان ارباب شدیم.
معمولا نجف که میروم ذکر "شکرا لله" ورد زبانم میشود و و اینبار از راه دور، از کربلا شکرا لله ورد زبانم شد.
خادمین با کلاس
نقطه متفاوتی که بین حرم حضرت عباس و امام حسین علیهم السلام بود، نوع لباس پوشیدن خادمین بود.
حرم حضرت عباس همه خاکی و مهربان، اما در حرم امام حسین تمام خادمین کت و شلوارهای یک دست، ریش و سبیلهای آنکارد کرده و حتی بعضا با کروات بودند. در تمام طول بازدید هم کلاس مذکور را حفظ کرده بودند.
به عراق، وطن دوم خودتان خوش آمدید
این جمله ای بود که سید میسر الحکیم در کتابخانه حرم حضرت سیدالشهداء به جمع ما گفت. و حقیقتا لبخندی رضایت بخش رو به صورت جمع هدیه کرد. سید میسر یکی از همان هایی بود که کروات را با کت شلوارش ست کرده بود، که شاید در دید اول حس بدی را به من منتقل کرد. اما در تمام طول صحبتهایش که من کار ترجمه را انجام میدادم، هنوز در کیف جمله خوش آمد گوئیش مانده بودم. بسیار بسیار لذت بخش بود و هنوز که هنوز است مزه اش زیر زبانم خود شیرینی میکند.
غذاها و این بار لیمونات کربلا و حتی فلافل مجانی
از هر چه که میتوانستیم بگذریم، نمیشد از فلافل مجانی آن شب کربلا که نمیدانستیم مجانیست و همچنین شربت لیمونات طبیعی بسیار ارزان و خوشمزه اش بگذریم. جای همه تان خالی. حسابی چسبید.
من و محمد حسن و سید سعید هر سه احساس مشترک گرسنگی داشتیم و تنها راه سریع رسیدن به رفع گرسنگی فلافلی های موجود در اطراف حرم بود. اورژانسی سه ساندویچ سفارش دادیم و زودتر حتی از مک دونالد برایمان آماده کردند.
بعد از خوردن رفتیم که حساب کنیم، در کمال تعجب دیدیم که مغازه دار از گرفتن پول ابا دارد، ماجرا را که میپرسیم میگوید شب جمعه است و جهت خیرات برای امواتمان مجانی است.
از او که تشکر میکنم، دو قرص فلافل دیگر هم میدهد که نوش جان میکنیم.
و اینجاست که جمله ی و ان شکرتم لأزیدنکم معنا پیدا میکند:D
سامرا، شهری غربت زده
قرار صبح زودمان سفر به سامرا بود. بلافاصله بعد از خواندن نماز صبح به هتل برگشتیم تا عازم سامرا باشیم.
چنان خستگی بر من غلبه کرده بود که بعد از صرف صبحانه در اتوبوس چشمانم را بستم و همینکه باز کردم خودم و اتوبوسمان را در پارکینگ شهر سامرا یافتم. انگار طی الارض کرده باشیم!
یادم هست که سال 82 در اولین زیارت مغازه های چسبیده به حرم سی دی های افتضاحی میفروختند، غصه ام گرفته بود که چطور کنار حرم دلشان می آید؟! و انگار این ظلمی که به امام کردند گریبانشان را گرفته بود و بعد از آن انفجار و جنایت تمام مغازه هایشان تا فاصله چند کیلومتری تخته شده بود. دریغ از یک دینار کاسبی.
حکایت عسگری و عسگر مخصوص امام حسن روحی فداه بوده.ایشان در ایام حیات در معسگر ( پادگان نظامی)زندگی میکردند و در ایام مماتشان نیز حرم شریفشان آنگونه در محاصره نظامی و حلقه امنیتیست که اگر کسی نداند همان معسگر برایش تداعی میشود.
زوار سامرا مستقیما به حرم می آیند و زیارت میکنند و بدون هیچ حاشیه اضافی به طرف سید محمد - عموی صاحب الامر روحی فداه - بر میگردند. به ما هم متذکر میشوند که ساعتی محدود برای زیارت حرم عسگری فرصت داریم و باید برای اقامه ی نماز و صرف نهار در مزار سید محمد باشیم. زیارت را به پایان میرسانیم و راهی سید محمد میشویم.
سید محمد، به مثابه حضرت عباس علیه السلام
سید محمد در بین عراقیها به "کله داغ" معروف است. به همان اندازه که از حضرت عباس علیه السلام حساب میبرند، میشود روی ترسشان از سید محمد هم حساب کرد! میگویند خیلی خوب حاجت میدهد. مخصوصا برای کسانی که بچه میخواهند و هنوز فرزندی ندارند.به رسم ادب خیلی مودبانه زیارتشان میکنیم و چون گرسنگی تابمان را طاق کرده به سوی سفره ای که بچه ها زحمت کشیدند میرویم تا خورشت فسنجان ایرانی را به بدن بزنیم.
کاظمینی دوباره و دعای مخصوص ِ اجباری
خسته اما با شوقی دوباره به کاظمین برگشتیم. اینبار با طمانینه و فرصت بیشتری به زیارت رفتیم. یک بار شب و بار دوم سحرگاه روز دوشنبه که در حقیقت زیارت وداع ما بود. زیارت را با دلی آرام انجام دادم.
یاد گرفته ام که در مزار معصومین با خواندن زیارت جامعه کبیره حق زیارت را ادا کنم و به حق که چقدر شیرین است این زیارت؛ میخوانم زیارت جامعه را به نیابت از تمام کسانی که به سلامی و کمتر از سلامی به گردن من حق دارند، از حضرت آدم ابوالبشر تا آخرین کسی که قرار است در روی این کره خاکی متولد شود و از دنیا برود.
بعد از خواندن زیارت و نماز زیارت، یکی یکی افراد کاروان را، هر کجای حرم و بیرون از حرم و حتی در راه بازگشت به هتل میدیدم یقه اش را میگرفتم که حتما و حتما برای من دعایی کن، به دعای عمومی هم رضایت نمیدادم، دعا مخصوص شخص من و در مقابل حرم. ول کن هم نبودم تا اینکه دعا را در حق من بکند. خیلی لذید بود، مطمئن بودی که در حقت دعا کرده اند.
شیرین ترین حاصل سفر
سفر ساعتهای آخر خودش را پشت سر میگذاشت و من در تدارک خرید سوغاتی در بازار کاظمین– تنها بازار نصیب که نصیب ما شد– بودم.
مامور امنیتی ما که اصالتا اهل کربلا بود مرا صدا زد که "ابوعلی، به من یاد آوری کن که دم رفتن یه چیز مهم رو بهت بدم" و من سر را به تایید تکان دادم و گفتم حتما.
اما این کنجکاوی من دوام نیاورد، سریع برگشتم و ازش پرسیدم که این مهم چی هست!؟
جوابی باور نکردنی شنیدم، گفت: پدر من از کلید دارهای سرداب حرم حضرت سیدالشهداء بوده و ما مقدار زیادی تربت اصل داریم و من به هر کسی که خیلی دوستش داشته باشم مقداری از این خاک میدم.
باورم نمیشد که من واقعا دوست داشتی بودم یا دعای مادر بود؟!
آخر قبل از آمدن به این سفر خانم والده بسیار تاکید کردند برای پیدا کردن تربت اصل کربلا. که تا قبل از این اتفاق هر چه گشته بودم پیدا نکرده بودم.
حال تربت را به مادر واگذار کرده ام تا از آن مهری مهیا کند و برای نماز هر روزه اش داشته باشد. مطمئنم که در ثواب و دعاهای نماز مادرم سهمی کوچک خواهم داشت.
فرودگاه بغداد، مکان حیرت
به فرودگاه رسیدیم و دلها را در عراق و عتبات عالیات جا گذاشته ایم و دچار بحران هویت شده ایم. میخواهیم برویم، اما میمانیم. حیرت یعنی همین. خودت میروی و دل میماند اما برای این خداحافظی از دل این بار مجال بیشتری میدهند. میگویند جسمتان را با 2-3 ساعتی تاخیر میبریم.
فرصت برای خداحافظی بسیار است، کم کم جسم از دل، دل میکند و به سوی ایران پرواز میکنیم. پروازی که لحظه لحظه ی جسمت میخواند: ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم... ان شالله
به فرودگاه تهران که میرسیم، اینبار جسممان هم رضایت نمیدهد که از همراهان یک هفته ای خودش جدا بشود. خیلی سخت است، خیلی! اما ناگزیریم.
الفتی ماندگار
و اما در آخر
الفتی، با دوستان خوب داشتیم بسیار ماندگار
و دوست و سروری داشتیم به اسم الفت که حقیقتا در ذهن ها ماندگار شد.
به امید سفری دوباره... یا حسین علیه السلام.




